Bikara

شاید چیزی پیدا کنی شاید پیدا نکنی در هر حال ممنون که سر زدی

                خدایا آرامش راهمچون دانه های برف

                                                                  آرام

                                                                         بر قلب کسانیکه برایم عزیزاند بباران


نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 02:53 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



چند خطی باز برای اینكه بدانی هنوز هم به یادت هستم...
بیا ای رویای قشنگ، بیا تا به همه نشان بدهیم كه رویا را فقط در عالم خواب نمیشود زیارت كرد، بیا تا به همه ثابت كنیم كه میتوان به رویاها هر چقدر هم دور، دست یافت... بیا تا دست در دست هم فریاد بزنیم كه عاشق هستیم و عشق زیباست و عشق هنوز هم وجود دارد... میخواهم رازی را با تو در میان بگزارم:هیچ میدانستی ای نازنین من كه من قبل از تو عاشق باران بودم؟ و هیچ خبر داری كه وقتی عاشق تو شدم باران هم زیباتر شد؟؟ وقتی آسمان ناگهان خشمگین میشود و صورت مهربانش سیاه میگردد و ناگهان بغضی كه روزهایی بسیار تحمل كرده، میشكند، من هم بیرون میروم و آسمان به دیدن من میاید و دستهایم را در دستهایش میگیرد و میگوید كه باز هم خبری برای من دارد. و من گوش میكنم، ساكت و بی صدا... و او همچنان درددل میكند و ناگهان غرشی میكند و به یادم میاندازد كه
”ای دیوانه تو هم خود عاشقی پس چرا برایت تعریف كنم؟ تو خوب میفهمی چه میكشم...“ آنگاه است كه من هم بی امان گریه را سر میدهم و با تكان دادن سر زمزمه میكنم:”میفهمم، میفهمم...“ و همچنان من و آسمان در آغوش هم میگرییم... و آسمان بار دیگر باز بانگ بلند میكند كه:” بیا به من قول بده كه وقتی به دلداده و شیفته ات رسیدی، مرا فراموش نكنی...“ و من قول دادم... شاهزاده من بدان كه هر بار آسمان غمی داشت و به گریه افتاد من هم گریه خواهم كرد... ولی بدان كه گریه من دیگر از روی غم نخواهد بود بلكه گریه شادی خواهد بود كه من به عشق زندگی خود رسیده ام و من خوشبخت هستم ولی حیف كه آسمان هنوز هم تنهاست...
ای عشق من، این بود راز من بود... مرا همچنان دوست بدار، چرا كه من همیشه دوستت دارم ...

76872682.jpg


نوشته شده در چهارشنبه 10 آذر 1389 ساعت 08:01 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



سلام به همگی.ازتون خیلی معذرت می خوام واقعا شرمندتونم .چند روزی رفته بودم مسافرت .یه کاری پیش اومد که نتونستم بهتون خبر بدم می رم مسافرت.از دوستای درجه یکم (نازنین هانی آریانا توت فرنگی) خلاصه از همتون معذرت می خوام در ضمن مثل قبل هر از گاهی بهم سر بزنین قربونتونmahdi

ایشا... همین روزا آپ می کنم


نوشته شده در جمعه 2 مهر 1389 ساعت 12:49 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی
ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب
نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.–

چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی
زمین
را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است. و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹,۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «
تبریک
می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از
یاقوت
سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!

هی می گفتین آپ کن اینم آپ.همتون رفتین سر کار

 

 


نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور 1389 ساعت 03:42 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای
مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!

 

اینم چنتا عکس باحال:

گربه

گربه

گربه


نوشته شده در شنبه 9 مرداد 1389 ساعت 08:53 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



سلام ای كهنه عشق من     كه یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو     عزیز دل سلام از ماست

تو یك رویای كوتاهی       دعای هر سحر گاهی

شدم خواب عشقت چون       مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم      كه با شادی نمی جوشم

ندارم هیچ گناهی جز       كه از تو چشم نمی پوشم

دو غم در شكل آوازی     شكوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز      كه بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه می خواهی     ز خود بی گانه میخواهی

مرا دل باخته چون مجنون     ز من افسانه می خواهی

شدم بیگانه با هستی     ز خود بی خودتر از مستی

نگاهم كن نگاهم كن     شدم هر انچه میخواستی

بكش ای دل شهامت كن    مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نمای خلق     مرا تو درس عبرت كن

نكن حرف مرا باور     نیابی از من عاشق تر

نمیترسم من از اقرار      گذشت اب از سرم دیگر

سلام ای كهنه عشق من     كه یاد تو چه پا بر جاست

چند روز پیش کسی رو دیدم که روزی خیلی دوسش داشتم الانم که دارم می نویسم حالم بد جوری خرابه. این چند روز هر کاری کردم که باز فراموشش کنم نتونستم ببخشید که اگه ناراحتتون کردم فقط می خواستم  یه کم خودمو خالی کنم قربون همتون.

Click to view full size image

 

نوشته شده در شنبه 26 تیر 1389 ساعت 02:41 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



امروز 22 تیر تولد منه. همه یادشون رفته بود که من امروز تولدمه(حتی پدر و مادرم) به جز همراه اول که واقعا شرمندم کرد

ازتون معذرت میخوام که جشن تولدم زیاد تو وب با شکوه نبود.راستشو بخواین زیاد اهل تولد گرفتنو اینجور چیزا نیستم ولی از اینکه یه وب کوچولو و دوستای نازی مثل شما دارم خوشحالم

خوب دیگه زیاد وقتتونو نمی گیرم قربون همتون

اینم یه کیک بزرگ و خوشمزه

 


نوشته شده در سه شنبه 22 تیر 1389 ساعت 08:29 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را توی ساحل با یک چوب روی ماسه‏ها ترسیم میکرد. شاید فکر می‏کرد که هرچه این قلب را بزرگتر درست کند، یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد!  بعد از اینکه قلب ماسه‏ای‏اش کامل شد سعی کرد با دستهایش گوشه‏هایش را صیقل بدهد تا صاف صاف بشود، شاید می‏خواست موقعی که دریا آن را با خودش می‏برد، این قلب ماسه‏ای جائی گیر نکند!  از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد، شاید می‏خواست اینطوری آن را خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چیزی شده که دلش می‏خواست!  به قلب ماسه‏ای‏اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه‏ای هدیه داد. دلش نیامد که یک تیر ماسه‏ای را به یک قلب ماسه‏ای شلیک کند! برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پیکان گذاشت روی قلب ماسه‏ای.  حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت. نشست پیش قلب ماسه‏ای و با دستش قلب ماسه‏ای را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا همیشه مواظبش باشد.  برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می‏خواست پیش قلب ماسه‏ای‏اش بماند ولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسه‏ای کرد و رفت.  چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی‏گردد و بقیه راه را دوید. فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه‏ای گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه‏ای رسید، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه‏ای ریخت. قلب ماسه‏ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود

 

متاسفانه بعضی از آدما دیگران رو درک نمی کنن اون شخصی که با ماشین روی قلب ماسه ای اون دختر کوچولو میره نمی دونه که با این کارش قلب دخترکو میشکونه.با شنیدن این داستانا شاید بتونیم به خودمون بیایم و از کنار هر مسئله ای راحت نگذریم

دوستای خوبم نظر یادتون نره


نوشته شده در شنبه 19 تیر 1389 ساعت 07:52 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین  را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت  بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه  خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی  را تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دوزیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به  گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نظر یادتون نره

 

2whp7cp.jpg


نوشته شده در سه شنبه 8 تیر 1389 ساعت 11:59 ق.ظ توسط mahdi نظرات |



بوووووووووووووووووووووق !
- مستقیم ؟
- کجا حاج خانوم ؟
- مستقیم میدون ولی عصر !
- بیا بالا ...

یه خانوم چادری با پسرش سوار میشن ...
میشینن عقب ... یه
خانوم هم میشینه پهلوشون ... دوتا آقا هم رو صندلی جلو ...

- مامان من بستنی میخوام ...
- پسرم من که ۱ ساعت پیش برات بستنی خریدم ....
- نه خیرم ! من بسسستنی میخوام !!!
- عزیزم بهونه نگیر الان میریم خونه ....
- مامان اگه برام
بستنی نخری رفتیم خونه به بابا میگم دیشب چی کار کردی !
- پسرم بزار پیاده شدیم برات بستنی میخرم ...
- نه من الان بستنی میخوام !!!
- آخه الان که نمیشه یه کمی صبر کن ...
- من الان الان میخوام ! ااااار اااااااار !
- حالا که اینجور شد اصلا نمیخرم ....
- باشه منم به بابا میگم دیشب جلوی مهمونا گوزیدی !

یه دفه همه با هم بر میگردن و این زن بدبختو نگاه میکنن و میخندن ...
زن بیچاره هم از شدت خجالت شیش تا رنگ عوض میکنه و به راننده میگه نگه دارین ...
ماشین هنوز واینستاده بود که خانوم دست بچشو میگیره و میخواد از ماشین پیاده شه که
یه موتوری میاد میزنه در عقب ماشینو میکنه ....

راننده هم شاکی پیاده میشه وسط خیابون داد میزنه :

- آخه خواهر من ! منم میگوزم ! شمام میگوزی ! همه میگوزن ! این دلیل نمیشه که شما برینی به ماشین من ....


نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد 1389 ساعت 10:04 ق.ظ توسط mahdi نظرات |



در جاده زندگی مشترك، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

 


الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر

ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد


 






الف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شکم برجسته ممنوع!

 





الف. همیشه راه راست را برو
ب. به طرف منزل مادرزن

 





ازدواج:
الف. آغاز آزاد روابط
ب. ‌پایان روابط آزاد

 





الف. لطفا موالیدتان را كنترل كنید!
ب. یکی کمه، دو تا غمه، سه تا که شد خاطرجَمعه!
 






الف. همسرت را نپیچان
ب. دم درآوردن ممنوع!

 





الف. ماه عسل به دریا نروید، غرق می شوید، حسرت به دل می مانید!
ب. زیرآبی رفتن ممنوع


 




الف. وفاداری در حد سگ
ب. اخلاق سگی ممنوع

 





الف. به پای هم پیر شوید
ب. پیرتان در می آید!
 






الف. بعد دوسال راه میندازیم یه مخزن گنده جوجه کشی!
ب. دو فرزند کافی است!

 





الف. همدیگر را دور نزنید!
ب. دور همدیگر بگردید!

 





الف. هنگام دعوا از چکش استفاده نکنید
ب. زندگی شما به بن بست رسیده است


نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1389 ساعت 03:31 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



لطفا این داستان را نقادانه بخوانید و نظر دهید که آیا این طرز تفکر صحیح است یا نه؟

 

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به ‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..

من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو روزگار گذرانده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید:

کدام وضع؟

بهت زده شدم... همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

 


نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد 1389 ساعت 03:12 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

 



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد 1389 ساعت 05:46 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



سرزمین هایی روی کره ی زمین، که گویی متعلق به سیارات دیگرند

دره های خشک آنتارتیکا :
می گویند دره های خشک آنتارتیکا با زمین های خشك و بی آب و علف پوشیده ازشن، شبیه ترین قسمت زمین به كره مریخ است. این سرزمین جایی است در میان Victoria land از آن دست زمین هایی كه هرگز رنگ برف بهخود نمی بینند . اما دلیل شباهت این منطقه به مریخ بیابانی بودن آن نیستكه در زمین بیابان بی آب و علف كم نیست، بلكه چیزهایی در این منطقه مشاهدهمی شود كه در زمین دیده نشده است؛ یخ در بیابان . در این منطقه دره هاییهست، پوشیده از یخ و البته در زیر یخ ها، در آب هایی شور،جاندارانی همزندگی می کنند، چیز هایی كه هرگز در هیچ منطقه بیابانی دیگری دیده نشدهاست . تحقیقات روی این موجودات و دلایل پیدایش این سرزمین همچنان ادامهدارد
Click here to enlarge

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد 1389 ساعت 10:14 ب.ظ توسط mahdi نظرات |



زیباترین باغ دنیا یا بهشت روی زمین

زیباترین باغ جهان موسوم به باغ بوچارت butchart  در جزیره ونكور كانادا و در فاصله‌ی 21 كیلومتری از شهر ویكتوریا واقع شده است. این باغ در سال 1904 میلادی تاسیس شده است. این باغ با حدود 20 هكتار وسعت می توان آن را حقیقتاً شاهكار معماری سبز  نامید. این باغ یكی ازچشم‌نواز‌ترین، سحرانگیز‌ترین و پرجاذبه‌ترین سازه‌های بشری در ستایش طبیعت است. 

 

باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز
باغ بهشت، ونکور کانادا، معماری سبز


نوشته شده در پنجشنبه 13 خرداد 1389 ساعت 03:40 ب.ظ توسط mahdi نظرات |





Design By : ParsSkin.Com